تبليغاتX
گل رویا

گل رویا

قالب های رایگان
بازی های کامپیوتری

محل قرار گرفتن تبلیغات شما

منوی کاربردی

پيغام مدير :

نظر سنجی

کد مورد نظر خود را اینجا قرار دهید

جستجوگرGoogle

لوگو سایت

محل قرار گرفتن لوگو شما

امار سایت

افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:

فردوسي و مرگ او و ...

مرگ
تاریخ درگذشت فردوسی را 411 نوشته اند7 . در این هنگام فردوسی 82 سال داشته. آخرین اشاره ای که به سن خود می کند آنجاست که 80 سال داشته و سخن به میان آورده :
کنون عمر نزدیک هشتاد شد امیدم یکباره بر باد شد

برخی تاریخ درگذشت او را 416 نوشته اند که اگر این تاریخ درست باشد ، فردوسی به هنگام مرگ 87 سال داشته است .

فرزندان
فردوسی یک پسر و یک دختر داشته است 8، پسرش در زمان حیات پدر در سن 37 سالگی و به هنگام 65 سالگی او ، درگذشت :

مرا سال بگذشت بر شصت و پنج نه نیکو بُوَد گر بیازم به گنج
مگر بهره بر گیرم از پند خویش به اندیشم از مرگ فرزند خویش
مرا بود نوبت ، برفت آن جوان ز دردش منم چون تن بی روان
جوان را چو شد سال بر سی و هفت نه بر آرزو یافت گیتی و ، رفت

از دخترش نظامی عروضی یاد کرد ، خودش به دخترش اشاره نکرده و شاید هم قول نظامی درست نباشد .
دین و عقیده
فردوسی مسلمان، شیعه، معتزل و دوستدار خاندان پیغمبر و علی بوده ، راه رهایی و رستگاری را در دین و دانش می جسته است . برخی از سخنان او در این باره چنین است :



ادامه مطلب

/ نوشته شده توسط هادی در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 0:40 |

فردوسی کیست ؟ْْ-- خانواده فردوسی

فردوسي كيست؟

هنگامي كه رودكي پدرشعرفارسي آدم الشعراي زبان دري درروستاي بَنُجِ رودک سمرقند ديده ازجهان فروبست ، درروستاي ديگرازسرزمين شعر فارسي، درقريه باژ ازناحيه طبران طوس ، فردوسي ، بزرگترين شاعر ملي ايران ويكي ازبزرگترين حماسه سرايان جهان ديده به جهان مي گشود .

دراين هنگام ، سال هجري قمري ، 329 بود . تاريخ زاده شدن فردوسي را چه كسي ثبت كرده بود؟ هيچكس . اما از برخي شعرهاي او مي توان اين نكته رادريافت ، مثلاً درجايي ازشاهنامه پس ازآنكه ازسرودن جنگ یازه رخ فراغت پيدامي كند ، به ستايش محمودغزنوي مي پردازد . دراينجاازسخن فردوسي چنين برمي آيد كه در اين هنگام محمود تازه به پادشاهي نشسته بود . هم چنين فردوسي ازپنجاه وهشت سالگي خودسخن به ميان مي آورد .

در ادامه.....



ادامه مطلب

/ نوشته شده توسط هادی در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 و ساعت 13:2 |

نفس

گفتم: لعنت بر شيطان!

لبخند زد.

پرسيدم: چرا مي خندي؟

پاسخ داد: از حماقت تو خنده ام مي گيرد

پرسيدم: مگر چه كرده ام؟

گفت: مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام

با تعجب پرسيدم: پس چرا زمين مي خورم؟

جواب داد: نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.

پرسيدم: پس تو چه كاره اي؟

پاسخ داد: هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!

گفتم: پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟

در حاليكه دور مي شد گفت: من پيامبر نيستم جوان ...!



/ نوشته شده توسط هادی در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 و ساعت 12:50 |

استاد معین

                 

من  بي  ميِ ناب  زيستن   نتوانم           بي  باده  كشيد  بارِ  تن نتوانم

من بندة آن دمم كه ساقي گويد          يه جام دگر بگير و من نتوانم

 

امشب از اون شباست كه من دوباره ديوونه بشم

تو مستي و بي خبري اسير ميخونه بشم

امشب از اون شباست كه من دلم مي خواد داد بزنم

تو شهر اين غريبه ها دردمو فرياد بزنم

 

دلم گرفت از آسمون ، هم از زمين هم از زمون

تو زندگيم چقدر غمه ، دلم گرفته از همه

اي روزگار لعنتي تلخ دلت هرچي بگم

من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم

از اين همه دربه دري تو قلب من قيامته         

چه فايده داره زندگي، اين انتهاي طاقته

از اين همه دربه دري به لب رسيده جون من   

 به داد من نمي رسه خداي آسمون من

دلم گرفت از آسمون ، هم از زمين هم از زمون 

تو زندگيم چقدر غمه ، دلم گرفته از همه

اي روزگار لعنتي تلخ دلت هرچي بگم     

من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم

 

 



/ نوشته شده توسط هادی در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 22:38 |

بحث کیفیت لیلاست رفیق

سلام به همه . این یه شعر  هستش که ماله داییمه و من ازش خیلی خوشم میاد ... ولی آخرش نظر بده بعد به سلامت

بحث كيفيت  ليلاست رفيق!

 

زندگي ، باغ تمناست رفيق !            رمز وابستگي اينجاست رفيق!

 

ماجراي غم اين بركه ي خون             تحفه ي اين ور دنياست رفيق!

 

زشت و زيبا سخن ما و منی ست     زشت من پيش تو زيباست رفيق!

 

اصل مطلب همه عشق است ولي    بحث كيفيت  ليلاست رفيق!

 

«ليلي» و «ويس» و «گل» و دلبرها      سوژه ي عاشقي ماست رفيق!

 

در پس «سوژه» نشايد ماندن             ماندن  اهریمن دل هاست رفيق!

 

سوژه بشكن! برو از پيش! برو!           عشق از اين زاويه زيباست رفيق!

 

زير اين ظاهر بي رنگ، ببين            كوهي از هسته ي معناست رفيق!

 

اهل معني همه باور دارند                  پشت اين پنجره، پيداست رفيق!



/ نوشته شده توسط هادی در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 1:13 |

امید

من به درماندگي صخره و سنگ                  

من به سرگشتگي آهوي دشت

من به آوارگي ابر و نسيم           

من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرتزدگي

گيسوان تو به يادم مي آيد

من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرتزدگي

من به تنهايي خود مي مانم

شعر چشمان تو را مي خوانم

چشم تو ، چشمة شوق

چشم تو ژرف ترين راز وجود

برگ بيد است كه با زمزمة جاري باد

تن به وارستن عمر ابدي مي سپُرد

تو تماشا كن، به بهاري ديگر

پاورچين پاورچين

از دل تاريكي مي گذرد و تو در خوابي

و پرستوها در خوابند

نه بهاري ديگر ، نه ياري ديگر ، حيف

اما من و تو ، دور از هم مي پوسيم

غمم از وحشت پوسيدن نيست

غمم از زيستن بي تو در اين لحظه پر دلهره است

ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست

از سر اين نام ، اين صحرا، اين دريا، پر خواهم زد

خواهم مرد ، غم تو، اين غم شيرين را با خود خواهم برد .



/ نوشته شده توسط هادی در یکشنبه یکم بهمن 1385 و ساعت 0:11

شعر از خودم تقدیم به دایی عزیزم

دائی من ُ دائی من              رفیق تنهائی من

رودخونه ی آبی من              اون شب مهتابی من

وقتی براش شعر می خونم         مثل یه رود پریشونم

اگه باشه من می مونم               بدون اون تو زندونم



/ نوشته شده توسط هادی در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 22:59 |

دعا

از خدا برایت روزی مریم، قصر آسیه، تقوای حسین، قلب خدیجه، دوستی فاطمه، جمال یوسف، ثروت قارون، حکمت لقمان، مِلک سلیمان، صبر عیوب، عدالت علی، حیای زینب، عمر نوح، وفای ابوالفضل و محبت اهل بیت رسول الله (ص) را خواهانم.

/ نوشته شده توسط هادی در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 0:42 |

حافظا

ای از فروغ رویت روشن     چراغ ندیده           مانند چشم مستت چشم جهان ندیده

همچون تو نازنینی سر تا به پا لطافت           گیتی   نشان    نداده    ایزد     نیافریده

هر زاهدی که دیده یاغوت می فروشت        سجاده   ترک داده پیمانه   در    کشیده

در قصد خون عاشق ابرو و چشم شوخت    گه این کمین گشادم گه آن کمان کشیده

تا کی کبوتر دل چون مرغ نیم بسمل          باشد ز تیغ هجرت در خاک و خون تپیده ؟

از سوز سینه هر دم دو دم به سر بر آید     چون  عود  چند  باشم  در  آتش  آرمیده ؟

گر دست من نگیری با خواجه باز گویم        کز عشوه دل ز حافظ چون  برده ای بدیده

 



/ نوشته شده توسط هادی در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 0:41 |

شعر از خودم تقدیم به دایی عزیزم

صدها ترانۀ عشق از قلب تو بگیرم              گویم ترانه ها را ، با یاد تو بمیرم

خوانم ترانه ها را ، خوانم ترانه ها را       شاید که در غم تو دست تو را بگیرم



/ نوشته شده توسط هادی در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 0:18 |

منوی وبلاگ

لوگو دوستان





آرشیو مطالب و موضوعی
لینک باکس دوستان

طراح قالب
قالب های رایگان
بازی های کامپیوتری
چکامه های نامیرا
امتداد لحظه ها
كبوتران عاشق
آب را گل نكنيم
معلمان مسلمان
Designer : Freetemp

کپي برداري از مطالب سايت فقط با ذکر منبع مجاز مي باشد
All Rights Reserved 2006 © by
sinanamaki
This Themplate Designed By
Farshad Ahmadi